صفحه نخست
تماس با نویسنده
نویسندگان وبلاگ
مظاهر شهامت
آرشیو وبلاگ
اردیبهشت ۸٥
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
لینک دوستان
وبلاگ فارسی
وبلاگ هاي فارسي
قالب وبلاگ
لینک امروز
دوستیابی سالم
اخبار فناوری اطلاعات
خرید اینترنتی
ماكرومديا ایکس
خروجی و آمار وبلاگ
لوگوی دوستان
نام دفتر : بارانی که تو را می نوشت
شاعر : محمد زندی
انتشارات : نیک آیین 1382
مقابله شعر با فراموشی
محمد زندی 51 قطعه از اشعار خود را در این دفتر در 62 صفحه گرد آورده تا راز شاعری خود را فاش کند . قطعاتی که لابد جزو نجواهای خلوت انس اش بوده و یاران در کنارش ، تا با سلطه گسترده سکوت مقابله کند ، اینک اما ، دست به دست می گردد تا خیانت به خویشتن او را ثابت کرده باشد . خیانت از آنجا آغاز می شود که خواندن هر قطعه از آن ، راه بر تاویل هایی می گشاید که لابد بارها و بار ، با رنج و شوق ، و در هاله پایداری از ابهام ، در ذهن شاعر می بوده و محو می شده . اما اکنون در نظر دیگران ، شاید به روشنی ، چنان رخ می نماید که افشاء ثبوتی را می ماند ، بی که رنج همراه را همدردی کند .
زندی از شاعرانی است که دقت به جهان پیرامون خود را در آرام خلوتی بیان می کند که در آن اصوات و اشکال مزاحم زدوده شده است . آنچه او می خواهد بگوید ( و می گوید ) با هیاهوی آشفته همخوانی ندارد و درآن خواهد مرد . پس ، خواننده خود را به خلوتی می کشاند تا از چشم و دل او ببیند . اما قبل از آن ، باید جهان پر سروصدای خود را ، در جایی وانهاده باشد :
زاغ روی سیم
بگذار برود
رود زیر پل
بگذار برود
گرده های این خیابان
بگذار با ماده گی باغ همسایه
روی هم بریزند
و رهگذری که عاشق تو شده
بگذار برود
می ماند این همه قارقار
می ماند آن همه شرشر
می ماند اینکه
تو کی می روی ؟
ص 7
این نگاه به اکنون آنچه که او را احاطه کرده ، ناشی از باوری است که به حد کافی ،از صافی های تجربه اندیشیدن بسیار گذشته ، تا به پایداری رسیده باشد . همه چیز در لحظه رخ می دهد . دیدن و شناختن آنها هم . اتفاق هر چیز ، ثبوت آن چیز نیست ، بلکه پایداری ردی است که آن ، چشمگیر می کند . ما ردهای بی شمار و متورمی از چیزهایی را می بینیم که بوده اند و نمانده اند . نماندن اصل است . پس ، لحن این تقدیر را هم باور کرده ایم و آن صبوری عزیز را هم ، که ادامه دیدن و تاب اوردن مابقی را ممکن می کند .
در شعر اتاق ها صفحه 11 دفتر چنین بینشی ، اگر چه این بار دردناکتر ، اما باز هم با رخنمونی بیشتر ، خودنمایی می کند :
اتاق ها خالی اند
- از تنهایی –
کسی جایش را می اندازد
باد سر از پا نمی شناسد
جنگجو به خودش شلیک می کند
_ از تنهایی _
و گورکن گور دیگری می کند
گورها از تنهایی در می آیند
اتاق ها پر از لباس می شود
کسی دراز می کشد
مگر غیر از این است در حیات تاریخی ما و حتی در ذهنی که همواره ما را با خود مشغول کرده ، جنگ و مرگ ، از مفاهیمی اصلی بوده و هر لحظه با ما بوده با چنان اهمیتی که بالاتر از خود زندگی ؟ اما این دو مفهوم در این قطعه ، پوسته های اسرارآمیز خود را از دست داده اند . به عبارت دیگر ف در جایی قرار گرفته اند تا دست شاعر و ما به آن برسد .
فاصله مفاهیم ، اتفاقات ، و حتی شخصیت ها از بین رفته است . هر کدام می تواند در عین حال ، دیگری بوده باشد . چرا که ، افتخاری برای بودن در هر کدام نیست تا پایداری کند . با این باور ، نبودن افتخار ، لزوما یاس را به همراه نمی آورد . او که تنهاست و در یک اتاق خالی ( جهان ما ) حتی برای مردن آماده است و جنگیدنی با خود ، که اتفاق بزرگی محسوب نمی شود .
البته من باور دارم در گوشه جهانی که ما در آن زندگی می کنیم نهیب های زیادی هست تا شاعری چون زندی را آن هشدارهایی را می دهد که هنگام دیدنش ، گاهی با نتایج و سکته هایی همراه شود که از آن او نیست . بلکه رسوب ناگهانی فرامینی است که از تاریخ و اجتماع هشداردهنده ، پرتاب شده است . مثل سطر آخر شعر « به شکل کبوتر » در صفحه 13 . آنجا همه چیز مثل همه دگرگون می شود . ارتباطها قطع است . امکان مکالمه وجود ندارد . برای حرف های شاعر سیم های تلفن کم می آورند و تازه ، حرف های درگوشی می مانند و ... و ناگهان این سطر بی معنی و نابجای شعر : « شعرم را به شکل کبوتر می نویسم » .
و اینگونه است که مثلا شعری مانند شعر « روپوش » در صفحه 30 هم حضور پیدا می کند . در هیچ چیز ، زندگی را نمی بینیم . در هیچ چیز حتی مرگ را . نام را هر چیز را به یاد می آوریم با دیدن علامت مرگ . مرگ وجود ندارد . یعنی ما نمی توانیم آن را ببینیم . اما علامت آن را در هر طرف می بینیم . در این صورت چه اتفاق می افتد ؟
هر چه هست سایه است . جهان لبریز سایه ها . اما سایه ، نشان هیچ وضوحی نیست . سایه از معرفی عاجز است . آنچه از او می گیریم ، نه اندیشه ، که وهمی مواج است در دگرگونگی هایش در هر لحظه .
گفتم که . زندی مکالمه آرامی دارد . لحنی ساده با واژگانی آشنا . او در مکلمه اش با تو و جهان نمی خواهد چیز بزرگی را ثابت کند . بلکه سعی دارد آنی را برای تو یادآوری کند که بود و هست . و تو هم قبل از او آن را دیده و شنیده ایی . این مکالمه ،برای یادآوری است . یعنی برای مقابله با فراموشی . مقابله با آن اتفاقی خیزنده ، که عصر حاضر ذهن آدمی را تسخیر می کند . پس زندی در جایی از زمان ، در مقابل زمان می ایستد و برای توقف آن از انحرافی که برای آدمی پیدا کرده ، می کوشد . چون اگر چه او از تظاهر و امدادخواهی می گریزد ، اما فاجعه ، بی صدا ، جهان را دربرگرفته و آن را درکام خود می کشد ، حتی در اتفاقات کوچک ، که مثل دیگران اهمیت یافته و به سامانی دردناک در آمده است :
منقار می زند هر شب
به پنجره
و ماه فضول
گوش ایستاده است
که این پرنده
چه هنگام
از حجم شیشه ای ماهیان
گذر می کند
( شعر که این پرنده ص 51 )
در این شعر و همه شعرهای زندی ، دگردیسی ، یک مفهوم صرف نیست . بلکه اتفاق گسترده و گسترنده است . این حرکت ، نه برای تحول اجزائ جهان ، که برای تغییر صورت آن و برای میراندن است . گفتم که شاعر ، خلایق را فریاد نمی زند . بلکه با توصیف مرموز فاجعه ، هشدار سخت و دردناکی را آواز می کند .
نتیجه می گیرم زندی یک شاعر اندیشه محور است . شعرهای او تلاش می کند زبان یک اندیشه باقی بماند و این از آن جهت مهم است که اکثر شعرهای اکنون زبان فارسی ، از چنین امکانی دور شده است .
مظاهرشهامت
اردبیل
15 اردیبهشت 1385
پيام هاي ديگران () PermaLink جمعه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥ - مظاهر شهامت
میدانيد که مدتی است از اينجا رفتهام . هنوز مطمئن نبودم در جای دوم ماندگار خواهم بود يا نه . اما حالا ديگر تصميمم را گرفتهام ماندنی شدهام .
از تمام دوستان ، مديريت پرشينبلاگ ، همکاران ايشان ، که در مدت سه سال در اين آدرس همدلی کرديم و گذشت ، سپاسگزارم .
من در آدرس زير سکنی گزيدهام . دوستانی که حوصله ميهمانی دارند ، لينکهای خود را اصلاح کنند .
نگاهی و يادی
پيام هاي ديگران () PermaLink چهارشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٤ - مظاهر شهامت
مصاحبه من با خبرگزاری شبستان را در اينجا میخوانيد
نقدی بر دفتر شعر نتهای فا ر سی حسن بهرامی را در اينجا بخوانيد
بازوان شدیداللحن شما
از دیرباز
پنجره مرا پر کرده است
می شناسم
حتی اگر لهجه جدیدی دارد
باز هم من.
آنچه من کاشته ام تا همین لحظه
لابد
لابدی است
یک سطر بعدی را کامل می کند
ریشه دارد اخمی که نمی تواند
سراسری باشد رک
رک است اما در عمقی باور کنیم
حتی بادی و گردبادی هم
وزیده باشد از
دهانی که به آسمان باز می شود
هر از گاه و
تخم کبوتری نیز
جوجه می دهد همیشه سفید .
وزیده است
و بپیچید پرهایش را
میان بیانیه هایی
عصر را مس و خاکستر به هم
می رود و
صد بادبادک
بالا نمی رود و
می نشیند در خاطری
آب می رود با ما
در شن زاری که
شب و روز را سنگین
از یاد می بریم .
نه
باور کرده ام
اگر چه بعد از
همه قرمز و سفید و سیاه ها
هنوز
ناخن های شهر کوتاه نشده است
چنگ می گذرد از اول هر چهره
قبول کنید .
می توانید به همه درختان تکیه کنید
سر در هر چاهی فرو اندازید
یا خیلی ساده
از چندم کنج یک دایره نامریی
لی لی بازی کنید و
بگذارید ستاره هایی که در ذهنتان می درخشند
دانه- دانه
بترکند
و شما
حباب های شادمانی های کوتاه را
انگشت بترکانید
بالاخره آفتاب
کوهی خواهد داشت
دیر یا زود
یا کوتاه و بلند
پنهان کند ساعتی را که
شروع کرده بود
قدم های تو را باید می گذشتی .
پيام هاي ديگران () PermaLink دوشنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٤ - مظاهر شهامت
يکی از آنها چهل ساله است
يک داستان و يک مقاله و سه شعر از من در سايت رواق
نمی داند چرا حوصله ندارد . و این بار، بیشتر از همیشه . به آدمی می ماند که انگار چیزی را گم کرده باشد ، چیزی که فقدانش بشدت احساس می شود ، اما هر کاری می کند آن را به یاد نمی آورد که نمی آورد . آن را در هر طرف جستجو می کند ، در میان اشیاء اتاق ، در به یادآوردن هایش در هر جای کوچه و خیابان و منازل شهر ، در خاطراتی که به یاد می آورد یا به سختی به یاد می آورد . خاطراتی که نمی داند چرا اکنون و به ناگهان ، در یادآوردن هایش ، دورتر و مبهم تر می شوند . این عجیب و ترسناک است . آنها تا چندی پیش چنان به یاد می آمدند که گویی آن همه سال و زمان را از خود گذر نداده اند . یک رابطه عجیب اتفاق افتاده است . گویی نوعی لجبازی را شروع کرده اند تا دست نیافتنی تر شده ، او را اذیت کنند . این وضع ترسناک هم هست . وقتی تلاش بیشتری می کند ، نه تنها خاطراتش را از دست می دهد ، بلکه ناگهان متوجه می شود ، خود را هم در میان ابهام حاصل گم می کند . یعنی نمی داند در کجای زندگی کرده یا نکرده اش قرار دارد . در این صورت تلاش مضاعف تری را انجام می دهد تا به واقعیت اکنون خود بازگردد . در اشیاء نزدیک دقت می کند ، اسم و فامیل خود و دوستانش را به یاد آورده ، با آرامشی که به خود تحمیل کرده ، آنها را تکرار می کند و بالاخره باور می کند در خودش پیدا شده است . اما شکی مصر در او ادامه دارد :
« نکند همه اینها نیز چیزهای دیگری هستند . چیزهایی که مال من نیستند . از آن کسی و کسانی دیگرند و به دلیلی که نمی دانم ، خود را برای من جلوه می دهند . »
یکی که او است ، در خیابانی خلوت راه می رود . برگ های رنگارنگ پاییزی دور ، در کف خیابان با باد می رود ، گاه آرام و گاهی تند . یک ماشین سواری به رنگ خوش آلبالویی در کنارش ترمز می کند . دو پسر جوان در آن نشسته اند. صدای موسیقی آرامی از شیشه پایین کشیده شده به گوش می رسد و بوی عطری هم آرام .
- چشات مثل چشای یک گربه سیاه می درخشد .
از شنیدن چنین توصیفی خنده اش می گیرد . ماشین راه افتاده ، به سرعت دور می شود . او همچنان به قدم زدنش ادامه می دهد . نمی داند چرا دلش می خواهد باز هم آنها را ببیند .
چند صد متر جلوتر، یک ماشین سواری به رنگ خوش آلبالویی ، کنار جوی آب ، به درختی خورده است . چند نفر، جسد خونین دو جوان را به طرف آمبولانسی می برند که صدایش در دوردست پشت او می لرزد . آنسوتر گربه ایی سیاه ایستاده ، سرش را روی گردن چرخانده به او نگاه می کند . درخشش چشم هایش ترسناک است .
یکی از آنها پسری است از اطراف یزد .از آنهایی است غور می کند در اسطوره و رفتارهای او در تاریخ هر ملتی .
اکنون در کلاس دانشگاه نشسته ، کمی دورتر از او ، دست چپش را تکیه چانه اش کرده ، از استاد پرسیده ، نظرش درباره متافیزیک چیست ؟
یکی از انها که استاد است ، حالا دیگر قدم نمی زند . وسط کلاس ناگهان ایستاده ، گفته است :
برای من که یک ماتریالیست هستم ، متافیزک همه آن چیزی است که مدام در پی معشوقم و او رخ نمی نماید .
می گوید و نگاهش را از راه پنجره به جایی می دوزد که در آن معلوم نیست چه چیزی چه رنگی است ، تکان می خورد ، یا بیحرکت است . درختی ، ماشینی ، تکه ای از آسمان یا آسمانی . یا صدایی است آرام یا بلند ، به گوش او می رسد یا نمی رسد .
او چه می کند ؟ می خواهد صاحب صدا را ببیند یا خود صدا را ؟
یکی از آنها که دانشجویی از اطراف یزد است ، چند سال بعد در یک درگیری خیابانی کشته می شود . می داند که می برند به ولایت و حالا حتما در جایی از یک گورستان ...
و یکی از آنها که استاد و یک ماتریالیست است ، بعدها می رود آمریکا . روزها در یک رستوران کار می کند . شب ها در یک کانال ماهواره ایی تحلیل سیاسی می دهد . در نیمه شب هایی که خوابش نمی آید چند خط شعر می گوید .
یک یک
یکی
یکی از آنها اکرم است . هرگاه از یک کوچه باریک می گذرد ، پسر جوانی ویشگونی دردناک از ران پایش می گیرد . او جیغ اش را می خورد . از آنجا دور می شود . تا عصر صبر می کند .عصر می آید به خانه آنها ، در میان درختان حیاط بزرگ شان دامنش را بالا می زند و جای چند کبودی را به او نشان می دهد و پشت سر پسر جوان فحش می دهد . او نمی داند چرا در جایی از ران پای خود ، خارشی خفیف و لذتناکی را احساس می کند .
یکی از آنها که اکرم بود بعدها با همان پسر، ازدواج می کند . شوهرش در یک کارخانه کار می کند و زن ، منشی یک اداره است . وقتی سر کار می رود ، می داند او پشت پنجره ایستاده است . دست دختر کوچکش سونیا را که در بغل دارد می گیرد با هم به طرف پنجره سلام می کنند.
یک یک
یک
یکی ویک
یک از آنها حالا معلوم نیست چه کسی است وسط یک میدان خلوت ایستاده ، رو به آسمان کرده ، نام همه مرده هایش را با صدای بلند تکرار می کند .
یک ویک ویک
یکی یکی یکی
یک یک
و چون صدایی از آنها نمی آید ، پشت سر کبوتری سفید که دور می شود سنگ می اندازد .
یکی از آنها که او است و شاید هم نه ، روی تختخوابش دراز کشیده است . هوای بیرون گرم است آنقدر زیاد که دور تند کولر هم نمی تواند هوای اتاق را خنک کند . او همه بدنش عرق کرده است . اما چندان هم در این فکر نیست . نامه ایی را می خواند . از برادرش رسیده ، از دانمارک . بیست سال پیش ، وقتی از زندان در آمد ، پدر و مادرش چند سال بود مرده بودند . نمی توانست بماند . روحیه خوبی نداشت . حتی از سایه خودش هم می ترسید . اول یک شب تاریک گذاشت و رفت . او ماند با یک عالم اندوه و گریه های بی امانش . اگر کمک های دایی اش نبود معلوم نبود چه سرنوشتی پیدا می کرد . با کمک آنها ، درسش را خواند و بالاخره شد خانم دکتر .
برادرش مثل همیشه ، در نامه اش اصرار می کند ول کند آن کشور را که هیچ چیزش به سامان نیست . بیاید دانمارک و زندگی دیگری را شروع کند . می تواند در آنجا دوستان خوبی پیدا کند و درآمد عالی . یعنی زندگی کند ، نه اینکه زندانی یک غمخانه باشد تا روزی که بمیرد .
یکی از آنها از روی تختخواب بلند شده ، در مقابل آینه می ایستد . چشم هایش را اشک پر کرده است . نامه را پاره می کند و تندی طرف دستشویی می دود . هر وقت نامه برادرش را می خواند ، کلیه هایش تحریک می شود ، نمی تواند جلوی ادرارش را بگیرد . برای همین است آنها را هرگز بیرون از خانه نمی خواند .
چه خبرتان است ؟ یکی یکی
نمی تواند ادامه بدهد . با پشت دست ، هرچیز و هر کس را می راند و از خود دور می کند . به طرف آینه می رود . دو خط نازک خط چشمی . کمی رژ قرمز بر لب ، کمی کرم صورت و دور شدن از آینه ، که فکر می کند به نوعی از کارهای او تعجب می کند .
لباس هایش را پوشیده و اکنون از در حیاط بیرون می رود .
ساعت 11 شب است . خیابانی که از جلوی خانه آنها می گذرد عریض است و سراشیب . او از طرف سراشیبی آن ، به راه می افتد . هوای خنکی هست با نسیمی آرام . خیابان خلوت است . کمی که پایین تر می رود ، ناگهان از دور ماشین سواریی با سرعت زیاد نزدیک می شود . او خود را کنار می کشد . وقتی اتوموبیل می خواهد از روبروی او بگذرد ، گربه ایی سیاه از آن سوی خیابان به طرف او می دود. اتوموبیل می رسد و صدای هراس آور ترمز . گربه زیر گرفته می شود و ماشین می گذرد . او به جسد خون آلود حیوان ، نزدیک می شود . یک مشت گوشت و استخوان پیچیده به هم . اما دو چشم آن می درخشد . پس از درنگی ، با کمی ناراحتی و ترس راه می افتد .
حالا رسیده است به یک چهارراه شلوغ .چراغ های زرد و قرمز راهنمایی ، روشن و خاموش می شوند و این خیلی خطرناک است . از دور مرد کور را می بیند که با عصای سفیدش می خواهد از عرض خیابان بگذرد .
یکی از آنها مرد کوری است که هر وقت او را می بیند ، شب است و می خواهد از عرض یک خیابان شلوغ بگذرد .
یکی از آنها زنی چهل ساله ایی است همیشه می خواهد به مرد کور کمک کند اما این کار را نمی کند .
به او نزدیک می شود .
- آقا بگذار کمکت کنم .
- خیلی ممنون خانم . خدا عوضت بدهد .
از بازوی مرد می گیرد و از خیابان می گذرند .
- کجا می خواهی بروی آقا ؟ این وقت شب توی خیابان چکار می کنی ؟
- تنها هستم خانم . گفتم کمی قدم بزنم بروم خانه ام . همین نزدیکی هاست .
با دستش به طرفی اشاره می کند و زن می فهمد خانه او در آن سو است .
- شما را تا خانه ات می برم .
- خیلی خوشحال می شوم . می توانیم برویم خانه من ، با هم حرف بزنیم .
- زن و بچه ندارید ؟
- زنم مرده و دو بچه ام خارج هستند . شما چطور ؟ شوهر ؟ بچه ؟
- نه . من هم تنها هستم .
- برویم .
- برویم .
هنوز از زیر بازوی مرد ، گرفته است . از گرمای بدن او، احساس خوبی پیدا کرده است . هر دو با خنده خفیفی بر لب ، آرام پیش می روند .
یکی از آنها مرد کوری بود بلد بود قهوه های خوشمزه ایی درست کند و ساعت ها حرف بزند یا به حرف های او گوش بدهد .
زن راه رفته را بازمی گردد.
پيام هاي ديگران () PermaLink چهارشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٤ - مظاهر شهامت
نقد من برای دفتر شعر داريوش معمار درسايت دوات
داستان ۱۳ من در سايت مجله شعر
داستان يک بار ديگر من در سايت مجله شعر
داستان يکی بود يکی نبود من درسايت گيلماخ
از اعتراف های بازجو
تلفنی با هم صحبت کردیم . از من خواست با او در میدان ولیعصر ، سر نبش خیابان یگانه در ساعت 6 دیدار کنم . می خواست با او به خانه اش بروم . می گفت بهتر است قهر را تمام کنم قبلا ، یعنی از دیروز سه نفر از دوستان خوبش در خانه او هستند ، بیشتر به خاطر من . مجبور شدم برای چندمین بار باز هم یادآوری کنم که من به چنین چیزهایی علاقه ای ندارم و اگر هم گاه وگداری کمی علاقه در من وجود داشته ، مال همان گاه و گدار است و بس . گفت همه اینها را قبول دارد اما نی داند چرا یک دفعه هوس کرده حتما مرا ببیند . از حرفش شرمنده شدم ولی واقعا سرم شلوغ بود . وقت نداشتم . درگیر ادامه داستانی شده بودم که نمی دانم چرا ادامه پیدا نمی کرد . با دو دلی غم انگیزی خداحافظی می کرد . گفت شاید دیگر فرصتی پیش نیاید همدیگر را ببینم . از او پرسیدم چرا آنطور فکر می کند ؟ گفت نمی داند . انگار به دلش برات شده . همین . گفت قدم زنان می رود طرف خانه و حالا که من قبول نکردم فکر می کند با چه کسی . داشت لجبازی می کرد .
این را از آنجایی می فهمیم ، من نقل خواهم کرد ، در بعد از آن اتفاق ، به عنوان اندکی مطلع .
رفته بود طرف خانه اش پیاده . اگر چه خانه کمی دور بود و او بعد از یک روز تمام در آن شرکت لعنتی ، خسته ، خودش فکر می کرد خستگی اش از زیادی کار نیست . چون اصولا کار زیادی در آنجا نداشت . چند تلفن را جواب می داد و چند وقت ملاقات را تنظیم می کرد . آنچه او را خسته می کرد هیزی تمام نشدنی دو چشم مدیرعامل بود که مثل دو گوی آتشین ، مدام توی صورت و چشم های او می گشت ، اما آن هوای مطبوع بهاری با آن نم نم باران هم سرمست اش می کرد .
نزدیک به یک ساعت دیگر ، از پله های اپارتمان بالا رفته بود . کلید را در در انداخته ، گشوده و وارد شده بود . از سکوت سنگین خانه تعجب کرده بود . پس لیلا و آدیسا و ماهین ؟ فکر کرده بود شاید رفته اند بیرون و برمی گردند . خیالش را راحت کرده بود . لباس هایش را در آورده بود ، تا آمدن آنها دوشی بگیرد . کسی در خانه نبود و او می توانست در مقابل آینه قدی ایستاده ، پیچ و تابی در اندامش بیندازد و از تماشای آن لذت ببرد . این کار را کرده بود و چند دقیقه دیگر گذشته بود . خواسته بود که برود ناگهان چشمش سیاهی رفته بود و آینه هم تاریک شده بود . شاید گذشتن سایه ای بود از کسی . اما هر چه بود زود گذشته بود و او فکر کرده بود از خستگی است و باز به گردش دو گوی آتشین در روی صورت و توی چشم هایش فکر کرده بود .
در حمام را باز کرده بود و خواسته بود زودی برود تو که ماهین را دیده بود افتاده در کف حمام و لیلا و آدیسا در کنارش . سربریده آن دو در بغل ماهین بود . ماهین در میان خون غرق بود . اما انگار کسی او را نکشته بود . از وحشت مرده بود . این را چشم های از حدقه درآمده اش می گفت که زمانی سخت سبز بودند اما اکنون آمیخته به قهوه ای تیره .
این را از نوشته ای می فهمیم که نوشته بود و چسبانده بود روی آینه قدی .
احتمالا برای رفتن دو راه بیشتر نداشته است ، شمال و جنوب . کسی نمی داند چرا طرف شرق و غرب نرفته است ، در حالیکه از گزارش پلیس می فهمیم در آن لحظه ، ناگهان عقربه کوچک ساعت دیواری در سمت غرب و بزرگ آن در سمت شرق ، بازایستاده اند . آیا عقربه ها دو راه دیگر را به او نشان می داده اند ؟
به هر تقدیر او با پای برهنه به طرف شمال راه می افتد . رد خونین او روی کف خیابان و روی پشت بام ها و روی برف کوهستان باقی مانده است . آیا کوهستان جذبه ایی برای او داشته است ؟
این را از روزنامه های عصر می فهمیم .
برف به آرامی می بارید . تاریکی مبهمی نشسته بود روی برف و کوه . او از سرما و ناامیدی می لرزید . خسته و نفس زنان به طرف بالا می رفت . پس ازمدتی ، دیگر نای حرکت نداشت . ایستاد . برگشت طرف شهر و چراغ ها را نگاه کرد . چند قدم به طرف چراغ ها برداشت . ناگهان چاقویی چند بار در پشتش نشست . رو به سوی جنوب به زمین افتاد . شاید احساس می کرد از آن سو ، بادی گرم از دریاهای جنوب می وزد . نمی وزید.
این را هم ، از روزنامه های صبح چند روز دیگر می فهمیم .
پيام هاي ديگران () PermaLink پنجشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٤ - مظاهر شهامت
به چه دردی می خورد
درخت تنها
تیر برق
و آدمی .
درخت برای آشیانه یک پرنده ، زیباست
تیربرق
برای چراغی روشن
و آدمی
ایستاده باشد سر یک چهارراه
نگاه کند
و بشمارد تردیدهای ده انگشت دست هایش را .
من نظرم این است
تا
تو بیایی
مرا از راهی ببری و از راه
کنار درخت تنها
چراغی بالای تیربرقی می فروزد
و من
در کنار تو
آواز پرنده ایی را گوش می دهم
حتی اگر آبی آسمان
سیاه هم بشود .
تو اینجا نیستی
او گوش می دهد
در پاسی از شبی
از درخت تنها بالا خواهد رفت
و
اشاره ده انگشت خود را
خواب خواهد دید
وقت کردی
در سایه اولین درخت بزرگی که خواهی دید
قدم بزن
و به نجوایی پنهان گوش بده
او دورتر از تو
- خیلی دورتر –
هنوز به دنبال انگشتانش می دود.
پيام هاي ديگران () PermaLink چهارشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٤ - مظاهر شهامت
/ جغد از نميدانم كدام درخت /
جرينگ...جرينگ...جررررينگ
- پدرسوخته مزاحم. مرتيكه بيشعور وقت گير آورده
صداي تلفن قطع مي شود. او در برابر آينه ميايستد. نوك انگشتانش را روي صورت سفيد ، اين و آن ور ميبرد.اين چينهاي نازك روي پوست پيشاني و زير چشمها كي پيدا شدهاند؟
اشتباه از آينه است .
از آن خوشش نميآيد. چندبار به مفتون گفته بهتر است عوضش كنند. رنگ و رويش رفته . مثل يك وصله چسبيده به ديوار و تركيب چيزهاي ديگر را هم به هم زده . چندبار به مفتون گفته اما هم او و هم خودش يادشان ميرود كه ميرود.رژي را كه نسرين ، دختر كوچكش برايش خريده از كشوي ميز توالت برميدارد و دو سه خط روي لبهايش ميكشد.خوشگلتر ميشود .
اشتباه از آينه نيست .
از خدايش هم بخواهد كه او را نشان مي دهد.خط قرمز ديگري روي لب مي كشد.اصلا براي چه عوضش بكنند؟ هر چيز قديمياش بهتر است . اتفاقا با تركيب چيزهاي ديگر هم جورجور است .لبهايش را مي مكد.
« دختر لب قرمز ، تحويل بگير مارا»
نوك سبيل كلفت خود را گاز ميگيردو مي خندد.
« اختيار داريد آقا سبيلو ،ما كه تحويل شماييم ...»
مرد كاغذي را از جيب خود درآورده به زمين مياندازد و با قدمهاي تند دور ميشود . سايهاش اما روي زمين ميماند و شيدا كاغذ را درست از روي قلب سايه برميدارد.لكههاي سايه مفتون ،روشن ومبهم روي كاغذ نمايان است . اوهم با كاغذ از آنجا دور ميشود.سايه از خوشحالي آرام مچاله شده و محو ميشود.
« چه حرفها ، اصلا آن روز آفتابي نبود كه ،باران ميباريد.»
اشتباه از آينه است .
آفتاب ظهر تابستان بود.قطرههايي كه به صورت او ميخورد مال فواره حوض خانه كنار خيابان بود.
جرينگ ...جرينگ ...جررررينگ.
نگفت پدرسوخته مزاحم .مرتيكه بيشعور . گفت، آدم بيكار .
جمعه نشسته بود توي حياط . مفتون گفت ، برويم بيرون گشتي بزنيم .شيدا گفت، من حوصله ندارم .خودتان برويد. من ميخواهم دستي به سرووضع خانه و لباسها بكشم. مفتون اصرار نكرده بود.با توماج و نسرين آماده شده بودند بروند. توماج ونسرين او را بوسيده بودند و او آنها را.بعد از رفتن آنها جمعه ريخته بود داخل اتاقها و شيدا مانده بود چكار بكند، ازكجاشروع كند. اما جمعه كار خودش را كرده بود و او نشسته بود روي مبل و دستها را روي هم گذاشته و خيره ديوار روبرو شده ، مانده بود . تا زمانيكه صداي تلفن ، او را از بلاتكليفي درآورده بود. درآنسو صدايي مردانه گفته بود:
« خانم احتمالا شما تنها هستيد . مثل من كه تنهاي تنها هستم . اختلاط ما دونفر به نفع هر دوماست.»
اما شيدا گفته بود ، پدر سوخته مزاحم. مرتيكه بيشعور وقت گير آورده .
- جرينگ...جرينگ...جررررينگ.
با عجله يكبار ديگر به چهرهاش در آينه نگاهي مي اندازد.
« دختر لب قرمز...»
از چينهاي زير چشمها و روي پيشاني خبري نيست. زيبايياش در آينه ميدرخشد. دست نوازشگرش از روي آينه كشيده ميشود.خندهكنان به طرف گوشي تلفن ميرود.« بازهم خودش است .ديگر نميگويم مرتيكه بيشعور. اختلاط ما دو نفر به نفع هر دو ماست.» گوشي را برميدارد. كلمات روي مهرباني صدا خط ميشوند:
- سلام ، فكر ميكنم شما نبايد مرد بدي بوده باشيد.بنابراين ما ميتوانيم آشنا بشويم و بقول شما ...
- سلام شيدا . چهات شده خانم.انگار قاطي كردهاي . منم منيژه...
- آخ ، ببخشيد دختر خاله. ميداني ، يك نفر از صبح مزاحمم ميشود. فكر كردم ...
- فكر كردي چه ؟كه اسب سوار روياهايت پيدا شده ؟ حتما ميخواستي مثل هميشه شيطنت كني و سربه سرش بگذاري ، ها؟
- نه والله. البته...البته ميخواستم با او صحبت كنم ببينم حرف حسابش چيست. يك نوع كنجكاوي، همين.
- نه عزيزم نگو كنجكاوي بگو تو و دور از چشم مفتون بودن و خلاص.راستي بچههايت كجا هستند ، سرو صدايشان را نميشنوم.
- با مفتون رفتند دور بزنند.زدند كوه وكمر.من نرفتم حوصلهاش را نداشتم .
- با ماشين خودتان رفتند؟
- آري، با مرسدس لندرور آقا.
- و تو از شرشان...
- تو را به خدا نگو. من اينقدر بيرحم نيستم.
- شوخي كردم ناراحت نشو.آخر، سر ظهر تلويزيون سريالي را نشان ميداد كه زني با شوهرش دعوا كردند.شوهر دست دو بچهاش را گرفته برد جاده هراز.سر يكي از پيچها پدر از بچهها پرسيد:
- « بچهها چند نفر ميخواهند از دست يك زن نقنقو راحت شوند؟»
- آنها بلافاصله گفتند:
- « ما سه نفر كه از خدا ميخواهيم»
- مرد فرمان ماشين را پيچاند و غلت خوردند تا آن ته.
لرزشي آشكار سراسر بدن شيدا رامي سوزاند. نگاهي از گوشه چشمش به آينه مياندازد. اشتباه از آينه است. توفاني از آن هوار ميكشد اما بيرون نميريزد. در آن هيشه ميچرخد.
- ببخشيد دخترخاله با اجازهات من كار دارم .بعدا برايت زنگ مي زنم.
گوشي را به سرعت درجاي آن مي گذارد و به زمين ميافتد.
چشمهايش بسختي باز ميشوند.به اطراف خود نگاه ميكند.اشياء پيرامون ، مرزهاي وجود خود را گم كرده اند.هر چيزي در هر چيزي پخش ميشود وباز ميگردد.رقص دهشتناك رنگها پايانناپذير است.آينه اما هنوز آينه است و در ميان رنگها به آرامي به هرسو جاري ميشود و زني را كه لبهاي قرمز دارد رها نميكند.جرينگ جرينگ تلفن مانند تارهاي عنكبوت ، بيشمار و به رنگي که نميتوان ناميد ، به هر طرف كشيده شده است . با زحمت بسيار زياد به پشت پنجره كشيده شده و روي پاهايش ميايستد كه مطمئن نيست واقعا آنها را با خود دارد. در دوردست ، آفتابي سرخ درست روي پشت كلاغي افتاده كه روي آنتن تلويزيون خانهاي نشسته كه حياط آن پر از درختان بلند خشك است. چند دقيقه تماشا مي كند. ناگهان كلاغ پرواز ميكند و آفتاب سرخ را با خود دور ميكند . تاريكي در چشمهاي او طوري مينشيند كه هيچ چيز اسمي ندارد.
- بابات كجاست؟
- ماشين را ميبرد توي پارگينگ...
- مامان حيف شد نيامدي. بالاي كوه خيلي قشنگ بود.
- راست ميگويد مامان. چه گلهاي قشنگي.
- وتو از شرشان...
- اختيار داريد آقا . ما كه تحويل شماييم...
- دختر لب قرمز...
- جرينگ...جررررينگ...
_ اختلاط ما دونفر...
- اختلاط ما دو نفر...
بابات. ماشين. و تو. اختيار. دختر. جرينگ. اختلاط. جرينگ. قشنگ. تحويل. قرمز. شيدا منتظر مفتون نميشود.با كفشهاي راحتي و لباس خانگي و بدون روسري و مانتو بيرون ميدود.
« بايست شيدا. چه شده؟»
شيدا گريه ميكند.
« بايست خانم»
ميگريزد. صداي آژير. صداي سوت . صداي ترمز .ميگريزد.
شهر، بسياري از چراغهايش را فروخورده. گردوغبار صداها برسطح هر چيز و بر حفرههاي پنهان فرو نشسته. جغد ازشاخه بالايي نميدانم كدام درخت ميپرد . شيدا پاهاي عريانش را از آب رودخانه بيرون ميكشد. بلند شده و به طرف خانه راه مي رود.
« دختر لب قرمز...»
چشمهايش پراشك ميشود.
پنجرهاي روشني در دورها تاريك ميشود.
30/4/82 مظاهرشهامت
اردبيل – تلفن 04515511008
گنجی و آزادی
گنجی به عنوان یک انسان ایرانی ، به خاطر
آزادیخواهی ، با مرگ حرف می زند . همکلامی با
مرگ ، دردناک ودهشت آور است . تا به آن حد که
تحمل ناپذیرترین تجربه بشر ، در طول تاریخ حیات
اوست .
بی توجهی به وضعیت ناچار او ، بی توجهی به مقام
انسان و غفلت از صدای همیشگی آزادی است .
آنان که حکایت آزادی را می اندیشند به یاد آورند ، باز
هم دردی مشترک ، بر دل هایشان گسترده شده است .


پيام هاي ديگران () PermaLink جمعه ٢٤ تیر ،۱۳۸٤ - مظاهر شهامت
يکی از ما خوابآلود بود
مدتی زیادی نگذشته بود از زندان آزاد شده بودم . روحیه خوبی نداشتم . دنبال هر دوستی قدیمی می گشتم یا در زندان بود یا گذاشته و رفته بود به آن دورهایی که اصطلاحا می گویند آن طرف آب . شهر بدون آنها و خاطراتی که از آنها داشتم خیلی خالی بود و من هر جا که بودم احساس می کردم انگار طعمه ای شده بودم برای تنهایی که سمج بود و مصر تا اذیتم بکند . فکر کردم هر طور شده بروم کوه سبلان . می رفتم به هرحال طبیعت بود و حال و هوای مخصوص خودش و هم اینکه بازگشتی می داشتم به آن روزهای خوش گذشته که با دوستان بسیارم به آنجا می رفتم و هرچه شلوغی داشتیم می ریختیم دامن کوه .
هر طور شده چند نفری از دوستان سابق را پیدا کردم . آنها برخلاف گذشته که به هر بهانه دور هم جمع می شدیم ، حالا خیلی می ترسیدند با هم باشند . حق هم داشتند ، خطرناک بود . دستگیری و هزار دردسر بعدیش. تازه ، دلیلی هم نداشت به من زیاد مطمئن باشند . از زندان آمده بودم بیرون و هنوز معلوم نبود بند را آب داده ام یانه . اما من بالاخره راضی شان کردم و احمد بود که تردیدهای آخر را ختم گذاشت :
هرچه پیش آید خوش آید .
هفت نفری شده بودیم . هفت نفر که بزرگترین ما همان احمد بود نوزده ساله و بقیه از چهارده شروع کن برو بالا. کوله ها را بسته ، در دروازه مشگین شهر، چپیدیم توی یک مینی بوس زوار در رفته ، پیش به سوی قوتورسوئی .
ساعت نه صبح رسیدیم قوتورسویی . مردم زیادی از شهر و روستاهای دور آمده و جمع شده بودند ، کوهنوردها و بیمارانی که برای معالجه با آب گرم آمده بودند . مامورها هم بودند ، با تفنگ ها و لباس های فرم سبز تیره . ما از تفنگ ها و لباس های فرم سبزتیره می ترسیدیم . برای همین ، زود کوله ها را برداشته به طرف کوه دور شدیم .
آفتاب تیرماه بود . گرم و روشن . صدای آب رودخانه در کوه می پیچید . کوه پوشیده از برف ، در برابر ما تا آسمان کشیده شده بود و بوی گل و علف تازه ، از هر جا به مشام می رسید . دو عقاب هم در آن بالا بالا ، آسمان آبی را دور می زدند ، یا در میان تکه ابرهای سفید ، گم می شدند و پیدا . ما دیگر نمی توانستیم مثل قبلا ها سرود بخوانیم ، در سکوتی ترس آلود ، خود را از سینه کوه بالا می کشیدیم . در آن پایین میان دره حوض آبگرم در میان بخار انبوه ، دیده می شد . نوبت زنانه بود . هر کدام ما دوراز چشم دیگران از فضای باز آن نگاهی می کردیم و گاهی پیکر زنان عریان را از میان بخار می دیدیم . خطوط اندام شان تصاویر زودگذری بودند که از میان بخار آب ، ناگهان به چشم می آمدند تا بلوغ هر کدام از ما را بار دیگر، یاد آوری کنند.
به فضای خلوت تری رسیده بودیم . ترس ، کم کم دور شده بود و ما مثل سال های قبل ، صدا به صدا داده بودیم . غریو سرودها به آسمان برمی خاست . احمد گاه به گاه برمی گشت و نگاهی به پایین می انداخت . ترس و تردید نرمی ، روی صورت سفیدش سایه انداخته بود .
چه شده احمد ؟
با احتیاط آن پایین را نگاه کن . مواظب باش نفهمد به او شک کرده ایم .
نگاه کردم . مردی درشت اندام با یک کوله بزرگ قرمز ، از چند صد مترپایین تر، به آرامی خود را به دنبال ما بالا می کشید .
یعنی چه احمد ؟
کوهنوردها هرجا می روند با هم می روند اما او ؟
حالا خیال بد به دلت راه نده . شاید بابا خواسته تنهایی حال بکند.
امیدوارم همین طور باشد که تو فکر می کنی . اما باید مواظب باشیم .
ساعت 5/1 ظهر بود که به پناهگاه اول رسیدیم . زیاد شلوغ نبود ، فقط چند گروه از شهرهای مختلف . یکی از اتاق ها به ما می رسید . استراحت می کردیم و فردا اول صبح می رفتیم طرف قله .
در نور زرد چراغ لامپا ، دورهادور نشسته بودیم . بچه ها شروع کرده بودند خاطره و لطیفه تعریف می کردند . صروصدا بود و صدای بلند خندیدن ها . انگار احمد هنوز هم به آن مرد تنها فکر می کرد که یک بار دیدم و بعد دیگر دیده نشد . کسی در زد . باز کردم . فرزاد بود ، دوست قدیمی همه ما .
گفت :
چه خبرتان است . صدایتان همه کوه را برداشته است .
احمد گفت :
حالا تو یکی شلوغ نکن . بیا تو یک لیوان چای خوب بدهم که حال کنی .
فرزاد آمد تو و نشست و باز هم بازار صحبت گرم شد . از او خواستیم یک جوک خوب تعریف کند . گفت بلد نیست . ما باز هم اصرار کردیم .
گفت :
حالا که اصرار می کنید من مثل خودتان جوک های آبکی نمی گویم . یک جوکی به شما می گویم تا خود قله می خندید .
همه ساکت شدند . فرزاد پس از مدتی سکوت گفت :
یک شب یکی می خوابد . صبح که بیدار می شود می بیند سرش را بریده اند گذاشته اند روی سینه اش .
گفت و ساکت شد و برق شیطنت در چشم هایش درخشید . حسن که انگار بیشتر از دیگران حالش گرفته شده بود با کمی عصبانیت گفت :
بچه ها گوش بدهید . آن بابا وقتی دید سرش را بریده اند یک دفعه متوجه شد جیش هم دارد . سرش را انداخت بغل فرزاد و دوید طرف توالت . فرزاد هم از ترس شلوارش را خیس کرد .
همه زدند زیر خنده و فرزاد هم با ما ، چند دقیقه خندیدیم .
داشت دیر می شد . فرزاد خداحافظی کرد و رفت . هر کدام می رفتیم توی کیسه های خواب . احمد نزدیک در می خوابید . خواست آن را ببندد اما ما گفتیم هوا سرد نیست و بهتر است باز بماند .
با صدای کوهنوردها که داشتند نرمش می کردند و آماده صعود می شدند ، از خواب بیدار شدم . بوی هوای خنک کوهستان ، اتاق را پر کرده بود . روشنایی آفتابی که داشت آرام بالا می آمد ، به داخل اتاق می تابید . ناگهان دیدم احمد غرق خون است . سرش را بریده ، گذاشته بودند روی سینه اش . هراسان از اتاق بیرون دویدم . مردی درشت اندام با کوله بزرگ قرمز رنگ ، چند صد متر دورتر ، به سرعت به طرف پایین می رفت . بالا را که نگاه کردم ، گروه فرزاد را دیدم . آنها از آن سربالایی تند ، به طرف قله می رفتند . با کمی فاصله ، مردی درشت اندام و تنها با یک کوله بزرگ به رنگ زرد ، به دنبال آنها می رفت .
تحول هويت در آينههای دردار
نقد سعيد احمدزاده اردبيلی بر داستان هوشنگ گلشيری
۱- چند مطلب از من را در سايت ادبيات و فرهنگ بخوانيد. سايت فيلتر شده . از فيلترشکن استفاده کنيد.
۲- داستانهايی که قرار بود در کتاب ۱۳ چاپ شود ولی مجوز چاپ نگرفت را در سايت مجله شعر در اينجا و اينجا بخوانيد.
۳- نقدی از من برای کتاب عاشقانهای زنی که دوستش دارم از داريوش معمار در سايت مجله دوات بخوانيد .
و اما بعد :
- فرصتی دست داده بود تا ميزبان خانم دکترناهيدتوسلی ، مدير مسئول مجله ادبی نافه در اردبيل باشم . در آن چند روز ، صرفنظر از هر صحبتی ، آنچه که برای من جالب و هيجانانگيز بود وجهی از شخصيت ايشان بود که بارزتر از هميشه شاهد بودم .او میتوانست هر اتفاق سادهايی را در ادراک انسانیاش ، به چيزی عظيم و زيبا مبدل کند . به اين ترتيب روی زيبای زندگی ، بيشتر از هميشه چشمگير میشود .
- خوشحالم که ميزبان آقای محمد ولیزاده فعال ادبی و از همکاران انتشارات داستانسرا و همسرشان در اردبيل هستم .
- هميشه از دشمنان حقير و دشمنیهای توام با نادانی بيزار بودهام . اين را به خاطر آن همشهری می گويم که فکر کرده دشمنیاش با من میتواند برای او کلاه نمدی بوده باشد .راستش از کوتهبينیها چندشم میشود.
پيام هاي ديگران () PermaLink پنجشنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٤ - مظاهر شهامت
نام دفتر شعر : جنازه مریم بنت سعید
شاعر : داریوش معمار
انتشارات : پاندا
نوبت چاپ : چاپ اول 1383
دفتر به سه قسمت تقسیم شده است : 1- جنازه مریم بنت سعید 2- عاشقانه ای برای جنگ 3- یک شعر بلند مشتمل بر پنج سفر و دوازده کتاب .
معمار سعی داشته است دفتر خود را به نوعی از باب بندی کتاب مقدس مقید کند . به این ترتیب می تواند ساختاری را تداعی کند که همچون ساختار کتاب مقدس که آغلز و پایانش ، با همه حوادث و براهین متنوع و مختلف ، در نهایت ان را به یک متن متشکل از آغاز و پایان ، تبدیل کرده و به روایتی کامل منتظم می کند ، تمامی اشعار را به هم پیوند داده ، وابسته کرده ، آنها را نه با عنوان اجزایی کامل ، بلکه و در عین حال ، با تلقین اجزایی وابسته به ماقبل و مابعد خود ، در تمامیت پیوستگی حاصل ، به یک اثر ( شعر ) بلند تعویض کند .
حاصل می باید رودخانه ای را به یاد بیاورد که از پستی و بلندی های زیادی می گذرد ، حرکات تند و کند بسیاری دارد ، از میان مناظر متنوع و متفاوتی عبور می کند و ... اما در هر حال همان رودخانه است ، بی هیچ تقطیعی مسجل . لیکن در پایان دفتر ، آنچه در خاطر می ماند نه آن رود تصور شده است . ما شاهد عبور جویباران زیادی خواهیم بود و شاهد تلالوء آفتاب ها در برکه های کوچک و بزرگ پراکنده در هر سوی .
در چنین صورتی ، آن باب بندی اشاره شده ، واقعیت خود را از دست می دهد . دلیل دیگری هم هست و آن اینکه در ادامه خوانش دفتر می بینیم بر خلاف متن کتاب مقدس که زبانش مبتنی بر روایت و بیان حیات انکار نشدنی اسطوره هاست و نیز آفریننده و برسازنده آنها ، زبان دفتر معمار متکی به بیان حضور مکالمه شاعر با همه چیز و همه چیز با شاعر و با همدیگر است . می دانیم که ظهور مکالمه در زبان ، اساسا برآشوبنده نظم جهان اسطوره ها است و شکننده ثبات و عظمتی که از تکرار صلابت روایت در زمان ، بر آنها عاید شده است . بنابر این زبان بیانگر و راوی ظهور مکالمه ، مجبور است از ضرورت تقطیع مداوم خود تبعیت کند . به عبارت دیگر زبان مکالمه الزاما موید ظهور و حضور تقطیع خود خواهد بود . در این صورت و به ناچار ، باب بندی انتظام گرای در تجمیع اجزاء برای تشکیل یک کل واحد منسوخ شده و هر جزئی با وجود حفظ ارتباط های طبیعی اش با دیگران ، رخداد استقلال خود را بیشتر نمایان و منظور خواهد کرد . کما اینکه شعرهای پایانی دفتر به خاطر تفاوت بسیارش با بقیه ، این نتیجه را چشمگیرتر نشان داده است .
در جایی گفته بودم و به مذاق بعضی ها هم خوش نیامده بود که هر شعری به طور جداگانه نشان دهنده حضور نوعی جهان بینی است . منظورم از جهان بینی در هر شعر جداگانه ، پیگیری حضور جهان بینی هایی که بیرون از شعر تعریف شده و احتمالا شعر را وادار به بیان خود کرده است ، نبوده و نیست . بلکه خواسته ام و می خواهم بگویم هر شعری از آغاز تا پایان خود ، نشان می دهد که شاعر و تمامی امکانات شعرش از جایگاهی به هستی بیان شده شعر ، نگاه کرده اند که تفاوت آن جایگاه ، به نشانگر کردن نوعی تفکر و رفتار نسبت به هستی ارائه شده در قالب شعر انجامیده است . به عبارت دیگر هر شعر بیانگر نوع نگاه خود به موضوعی بوده است که برگزیده بوده است . اما این نگاه نه از بیرون که از اتفاق خود آن شعر به وجود آمده است . یعنی شناخت آن از مابعد اتفاق شعر ناشی شده و جز از طریق خوانش شعر ممکن نبوده است .
البته نمی توانم انکار کنم که اشعار شاعران زیادی هست که در همه آنها نوعی جهان بینی ثابت وجود دارد و هر کدام از شعرها کوشیده است آن را عیان و بیان کند . به نظرم در سنجش آنها نه جهان بینی شعر بلکه جهان بینی شاعر ، بیشتر از اولی غالب بوده و احیانا به عنوان ضعفی حاکم عمل کرده است . اما هستند شاعران زیادی که بر خلاف آنها ، شعرهایشان در اتفاق تکوین هر کدام ، جهان بینی هر شعر جایگزین شده و در نتیجه هر یک را به استقلال مشهود رسانده است . در دفتر داریوش معمار جهان بینی شعرها از موقعیت خاص شاعر در میان اجزاء هستی ایی حاصل شده که به هر دلیل در میان دیدگاهی دیگر رخ نموده است . به این ترتیب که جهان پیش آمده ، جهانی نیست که شاعر آن را ثابت انگاشته و اجزاء آن را در ارتباط های بی تغییر برای ایفاء نقش های دستوری تا رسیدن به یک معنای منظور ، ادراک کرده است . بلکه در این جهان هر جزئی درون ظرفیت هایی قرار گرفته که با بیان ارتباط و رفتار خود با دیگران ، بلافاصله روایت خود را انکار می کند تا به روابط و رفتارهای دیگر بپیوندد. رفتاری اینگونه برای منجر شدن به یک متن را من درجه امکان تاویل پذیری در آن متن می نامم . یعنی اینکه هر متنی اگر می تواند به تاویل بینجامد در عین حال از کمیت و کیفیت محدودتری برای این منظور برخوردار است . متونی که واحدهای مادی تشکیل دهنده اش را در جایگاه های محدودتر شده ، قرار می دهند از درجه تاویل پذیری خود می کاهند . اما متونی که برای واحدهای خود جایگاه ها و امکان رفتاری وسیع و بیشتری را می بخشند به همان اندازه به درجه تاویل پذیری خود می افزایند . در جهان بینی شعرهای معمار ( در این دفتر ) هیچ چیز هیچ چیز نیست . هر چیز است و هیچ چیز . هیچ چیز در هیچ کجا نیست . در هر جا است و در هیچ جا . سیلان موقعیت ها و ظرفیت های این چنین ، یعنی تاویل مدام متن . مخصوصا وقتی که لحنی متاثر و جوینده برای بیان آن حاکم شده باشد :
حلاج را در بازار قطیعه ی بغداد گریان دیدم که سه بار با فریاد گفت :
ای مردم ، مرا از دست خدا برهانید ، او مرا از خودم باز ستانیده و به خویشتنم برنمی گرداند .
( اخبار حلاج )
صفحه 6 دفتر
معمار با برگزیدن این نقل قول در اول دفترش عیان می کند که اویی نیست که در جهان بی پایان شعرهایش ، با شناخت و ادراک منسجم و مفسر ایستاده است . بلکه کسی است قرار دارد فروتنانه ، با آن همه گستردگی بگردد که می گردد در هردم و در و به هر سوی . منظورم نوعی ستایش از این فروتنی است . نه اینکه آن را به عنوان یک موقعیت و ارزش اخلاقی بنامم . بلکه منظورم ستایش از ممکناتی است که تولید می کند. فروتنی ایی که در اکنون شعر ایران ، گرایشی سنجیده برای گذر از آن حالتی است که با قیافه گرفتن در مقابل هستی اطراف شعر ، به نام ادراک تمامیت قرائت از شعر و هستی ، شعر را به الکنی یا آشفته گویی کشانده است . لیکن این فروتنی از ادعای شناخت به سرانجام رسیده ، سرباز می زند و سعی دارد خود و جهانی را که می بیند یک جا به دیده شدن و خوانده شدن فراخواند . دورتر هم نرویم خواندن « به جای مقدمه » از صفحه 7 تا آخر صفحه 8 کافی است تا روشن شود چگونه دیدگاه شعر در اندک طول خود ، چه قدر اشیاء و موجودات زنده اطراف خود را به ظهور و بیان وادار کرده است . در شعرهای معمار ، چنانکه برای دفتر قبلی اش گفتم ، برای همه چیز دموکراسی متن حاکم است . یعنی هر چیزی که امکان وجود داشته ، می توانسته در شعرهای او حضور داشته و حرف بزند . اما این همه آن دموکراسی مد نظر من نیست . مهم تر اینکه به واسطه همان اجازت ، خواننده از فضای همه گیر استفاده کرده و در روند شعر دخالت می کند . دخالتی نه برای مقابله که برای همراهی برافزاینده :
فصل چهارم مشتمل بر چهارده بند ص 11
این است پیدایش
که دنیا به عادت ماهانه ی خود ، سرود نمی خواند همیشه
برای کسی تهی که می گذرد از دشت
و اشیاء بی اختیار از کنارش می گذرند و آب و آسمان
در سالی که زنی ظاهرا می غلطد در خون کسی دیگر
در آن عزای عمومی
که به وقت کوهستان های تبت
تبت جلگه ی چندی رودخانه و کوه است با راهبان بیشمارش که در تبعید
کمین چندی سربازها با شمشیرهای عمیق و آب های دلتنگ
که از فراز کوه ها خیز می کشند به ماه تبت
ببریست که در پهلوی هر کسی می جنبد به وقت واقعه
دشتی تمام و کوهستانی پیچیده به هم تبت
مادر خلیج های جهان است که تنها مردان دشت های جنوب
بلندی آن را خوب می فهمند
یا :
این است پیدایش
در حالی گرفته ام که نگو زاری در خوابم فرو رفته آنطور که پیچیده ام به هم
و می کشد مرا به دعاهای بی شمار زیر پوست و یقه و آستینم
که می شوم مسیح دیگری
....
صفحه 17 و 18
یا :
بعد در جریان تجاوز به حریم هم سینه دیوارها شکافته می شوند
و پیامبرانی زیبا از میان آجرها در می آیند
که در دست هایشان باغچه ای از شعله های کبود قربانی دارند
....
صفحه 32
یا :
از آبادان تا دهلران تا مهران تا قصرشیرین تا سردشت
پرنده ها شریان های شعله وری را با خود حمل کرده اند
که از میان سینه بند زیباترین دختران کهکشان زبانه می کشد
و زنان کولی هر سال هنگام آن کودکانشان را می زایند
لب بر لب ملیحش سرخوشانه گیاهان که می رویند
با آواز برهنه موهایی شلال وقتی بر باد ساییده می شوند
...
صفحه 39
این شعرها و اشعار مشابه ، با تجمیع حضور عناصر بسیار ، امکان تاویل بیشتر را به خود داده اند و به این ترتیب دخالت خواننده را ممکن کرده اند . خواننده به جای بودن و ماندن در نقطه ایی برای دیدن یا شنیدن ، در درون متن قرار گرفته و همراه آن ، به رفتار جویندگی و اکتشاف ادامه خواهد داد . رفتاری که در هر گام به تغییر و گسترش متن و مداخلات می انجامد .
مجموعه شعرهای دفتر جا به جا نشان داده است هر گاه شاعر به زن اندیشیده یا به او فکر کرده است ، زیباترین احساس اش را برای توصیف او به کار برده است . به قدری که قدرت آن توصیفات بر قسمت های دیگر سایه افکن بوده یا آنها را تحت تاثیر قرار داده است . دقت کنیم :
...
برای آواز پس آوازی بساز
برای آن شب که دختری عطسه می کند و آینه ها فرو می ریزند
...
در کوچه ها و پارک هایی که مردان ممنوع و زنان ممنوع در آن مست قدم می زدند
صفحه 42
...
ما معاصر تمام روسری های آبی هستیم با دستمال های سفیدمان
که با تمام دستمال های جهان فرق می کند
صفحه 45
...
مانند مادری که روی شانه هایش دشتی از گل های زنبق روییده
...
صفحه 46
فراموش نکن
نه دختری که گنجشک ها در گیسوانش لانه داشته باشند
...
صفحه 54
محبوب من
گاهی نگاه زنی از گل های میخک که چترش را کنار ساحل باز می نماید
دریا را خشمگین می کند
...
صفحه 65
...
در پیاده رو ها ، خیابان ها ، خانه ها
عکس های فرشته ایی بی اندازه زیبا را می بینم
که میان دو سینه اش دشتی خشک
پهناور است
و برایشان دست تکان می دهم مانند بادهای جنوب
که پهناور است سایه هایشان
...
صفحه 72
...
همچون زنی که تخم می گذارد در حواشی نی زار
و از آن بیرون می آید رشد می کند و درختی تانور می شود
...
صفحه 79
...
نقشی از زنی دلخراش
که از درونش رسیده ام
هر بار روسری اش که را برداشته
و شبیه سنگ مهیبی بر لبان من بوسه ای نشانده
....
صفحه 81
در این شعرها اگر چه در نگاه اول وجود سامانه ای آشنا ، با اتکا به عناصری قدیمی و القاء لحنی بازآشنا ، نوعی رفتاری تغزلی را به یاد می آورد اما با دقت بیشتر ، از صرف آن می گذرد . و به پایه ایی از اندیشه شعر تبدیل می شود . یعنی مادیت عنصری به نام زن و امکانات بصری و روحی تغییریابنده اش ، مجالی است برای جاری بقیه شعر و حفظ آن از پراکندگی اش به واسطه دربرگیرندگی بسیارش از تنوع عناصر زیادتر . این زمانی بیشتر ممکن می شود که در ناخودآگاه شاعر و ما ، زن همیشه مادر است و حافظ سلامت و پایداری . و در اینجا هم هنوز نقش همیشگی اش را ادامه می دهد .
نقطه ایی دیگر که به عنوان نقطه قوت اشعار شاعر به نظرم می رسد این است که او به درستی دریافته است ، زبان در هر موقعیت زمانی – مکانی خود دارای سامانه ایی است که برای حفظ خود ، دخالت های محدودی را اجازه می دهد . به عبارت دیگر دخالت بیش از حد در سامانه آن ، باعث ریزش یا آشفتگی آن تا حد حصول بی معنایی خواهد شد . و اگر ریتسوس یاد آور می شود که شعر حاصل وادار کردن زبان به رفتاری است که تا اکنون به آن عادت نداشته است ، به نظر من ، در عین حال یادآوری همان حدود رفتار با خود زبان هم بوده است . در شعر سال های اخیر گاهی بسیار ، متاسفانه این حدود از یاد رفته و دخالت بیش از حد سامانه زبان اکنون ، باعث پرشانی شعرهای زیادی شده و حاصل بروز فاصله هولناکی بوده در مخاطب از ادراک شاعر . یعنی حذف ارتباط .
بنابراین شاعر این دفتر با حفظ تعادل در دخالت در سامانه ایی که گفتیم باعث شده تا امکان ارتباط اش با مخاطب تسهیل شود ، بی آنکه این تظاهر به چشم بزند یا تصنعی بوده باشد .
اما شاعر این دفتر هم ، ناخواسته در نقاط بسیاری اسیر آن موقعیت تلخی بوده که من فکر می کنم موقعیت برزخی برای همه نویسندگان و شاعران ما است . و آن اینکه آنها به دلایل زیادی مجبور بوده اند در کنار نویسندگی و شاعری خود ، مصلح گری و روشنفکری اجتماعی را هم یدک بکشند . به عبارت دیگر هنوز این دو وظیفه را در خود منفک نکرده اند . تداخل این دو همیشه باعث انحراف از سلامت کار ادبی شده است . معمار هم با دچار بودن به این وضعیت شعرهایی دارد که سفارشی بوده اند از وظیفه دیگر . شعرهایی با درجه حداقلی از شعریت و درجه بیشتری از شعاریت :
در روزنامه ها نوشتید مهلت افغانی ها تمام شده
باید به کشورشان برگردند
...
صفحه 49
پس خدایا یاریم کن تا :
- در دل های سرشار از کینه و خصومت بذر عشق و محبت
...
صفحه 52
...
و هرچند اسبی که از مادرش خوشبخت باشد نتاخته در این سرزمین
اما نویسندگانی که با قلم های سنگی خود مرگ را بر دیوارها حک می کنند
...
صفحه 31
پس چه تلخ است رنج کسی
که به یاد نمی آورد صدای شیهه ی اسب های سرزمینش را
...
صفحه 58
چه هیجانی دارد گوش کردن به اخبار جنگی که نمی گذرد یک هفته بشتر از آغازش
و خصوصا هر چه احمقانه تر باشد
...
صفحه 68
وقتی به مردان استعداد طلایی فکر می کنم
...
صفحه 80
آنچه مسلم است این آست که قدرت شاعری معمار به قدری رخ نموده که مطمئنا درآینده شعرهای بیشتر و بهتری را از او خواهیم خواند.
پيام هاي ديگران () PermaLink دوشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٤ - مظاهر شهامت
دست بر این شانه بگیر نیفتی
یا چه می دانم
بلکه دست از این شانه بگیر نیفتی
گروه گروه از کنار انگور می گذشتیم
عصر هم که می دانی
نفس طلا بود
فوت شده بود آرام تا همه صورت هوا
نه گروه
نه انگور
نرسته ای هنوز از جرعه های آخرین
دنبال یک آخرین حبه هستم
مانده بود کف دست زنی
از کنار رود می رفت
می خواست مچاله کند
و آواز غریبش در گوشم است :
« سرخمال اشک تو است صورت من
گشت گاه مشق تو است صورت من »
دوست عزیز
دست از این شانه بگیر نیفتی
دیدن آخرین حبه ترسناک است
پيام هاي ديگران () PermaLink شنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٤ - مظاهر شهامت
از روز جمعه سيزدهم خرداد تا عصر روز شنبه پانزدهم خرداد فرصت مغتنمی دست داده بود تا ميزبان دوستان شاعر و نويسندهام : ۱- عليشاه مولوی ۲- علی صيامی ۳- حسن صفدری ( و همسر مهربانشان ) ۴- هوشنگ خوشروان در شهر اردبيل باشم . لحظات سرشار از خاطره و شعر و گفتو گو و ياد دوستان ديگر .
پيام هاي ديگران () PermaLink دوشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٤ - مظاهر شهامتبه کتاب ۱۳ مجوز چاپ ندادند
وزارت ارشاد اسلامی ایران برای کتاب 13 نوشته مظاهرشهامت مجوز چاپ نداد.
کتاب 130 صفحه ایی 13 حاوی دو داستان بلند با نام های « استقبال از سیزده و 13 » و « یک بار دیگر » از مظاهر شهامت را نشر پاندا منتشر می کرد .
وزارت ارشاد به کتاب مجوز چاپ نداد و دلیل آن را توهین به مقدسات و وجود مسائل اخلاقی و سیاسی مغایر در 13 ، عنوان کرد
بازتاب :
از صفحهی اول تا صفحهی آخر حذف شود

نوشتن دست است، پس تن است: با تپش هایش، با کنترل هایش، با ریتم هایش، با اندیشه هایش، با لغزش هایش...
رولان بارت
این طور شروع کنیم : ادبیات هستی اش را در جست و جوی هستی های تازه می جوید: هستیی چیز، هستیی تن، هستیی هستی، هستیی همه چیز، هستیهای تازه که هستیهای پیش را تهدید می کند: نوشتن به لرزه درآوردن معنای جهان است. در برابر معناهای حاکم، معناهای تازه گذاشتن، در برابر نظم های حاکم، بی نظم شدن، یعنی به نظم ِ خود رسیدن، از قوانین ِ حاکم سرباز زدن: نوشتن شاید نوشتن ِ استیلای امروز نیست، نوشتن ِ ناممکنهایی است که از عرصه های امکانات ِ روزمره فراتر می روند.
حالا نوشتاری که طبیعت اش از حاکمیت، از حکم و حکمت می گریزد، چطور باید از دست ِ نهادی، سازمانی، وزارتی یا حاکمی «اجازهی نشر» بگیرد؟ ادبیات ِ امروز ما ادبیات ِ اجبار است، اجباری نوشتن، اجباری حذف کردن، اجباری انتخاب کردن، اجباری فکر کردن، اجباری دیدن، اجباری چشم بستن. ادبیات ِ مجبور ِ ما را چندخوانندهی غیر حرفه ای در دکانی بنام «وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی» می چرخانند. چرا نویسنده و شاعر امروز ایران باید «ارشاد» برود، مرشد ببیند و باب میل ِ ارشاد بنویسد ؟ چرا باید «ارشاد» جهت ِ ادبیات ِ ما را تعیین کند، چرا باید تعیین ِ تکلیف، تعیین سوژه و طرح، تعیین حرف و کلام، تعیین صحنه، نحوهی برخورد با جامعه و سنت و تن و زن و مرد و پیر و جوان، جملهگی تحت ِ نظارت «ارشاد» باشند؟
سالهای آزگار است که «ارشاد» ادبیات ِ ایران را قلع و قمع میکند. وزارت ارشاد در حقارت اش ماند و به مهم ترین رمان های این کشور اجازهی نشر نداد (چرا نگوییم «روزگار دوزخیی آقای ایاز» را، «الیاس در نیویورک» را، از خارجی ها، اولیس ِ جویس را، و تمامیی حذف ها را در شعر، در متن، در رمان، در مجله، در روزنامه) . نویسندهگان و شاعران ِ این سرزمین سال هاست که مجبورند از دریچهی تنگ ِ نگاه ِ قیچی به دستان ِ «ارشاد»، ببینند و بنویسند. ا
وزارت ِ ارشاد در راستای فعالیت های ضدفرهنگی اش، گاهی کتاب ها را می بُرد: صفحه ی چهار، پاراگراف شش، حذف شود. از صفحهی پنچاه و هفت تا صفحهی هفتاد و یک حذف شود... و گاهی هم از صفحهی اول تا صفحهی آخر حذف شود: ا
وزارت ارشاد اسلامی ایران برای کتاب ١٣ نوشته مظاهرشهامت مجوز چاپ نداد.ا
کتاب ۰١٣ صفحه ایی ١٣ حاوی دو داستان بلند با نام های « استقبال از سیزده و ١٣ » و « یک بار دیگر » از مظاهر شهامت را نشر پاندا منتشر می کرد.ا
وزارت ارشاد به کتاب مجوز چاپ نداد و دلیل آن را توهین به مقدسات و وجود مسائل اخلاقی و سیاسی مغایر در ١٣ ، عنوان کرد.ا
به راستی مشروعیت وزارت ارشاد در چیست ؟ تا کی ادبیات ِ ایران وامدار این تشکیلات خواهد ماند ؟ برخیزیم، بشکنیم این ننگ را. ادبیات ِ ما، ادبیات ِ خوشایندنویسی و خنثانویسی برای خوشایند ِ حقوق بگیران و باج بگیران و رشوه بگیران وزارت خانهی من درآوردیی ارشاد نیست. ادبیات نه ارشاد میخواهد، نه ارشاد می شود.
مجلهی شعر دو داستان ِ بلند استقبال ازسيزده و ١٣ و اگر يك بار ديگر مظاهر شهامت را که قرار بود در کتاب ١٣ چاپ شود، منتشر میکند. ا
بازتاب ۲ :
از آقای شکراللهی که در سايت خوابگرد خبر توقيف کتاب ۱۳ را منتشر کرد و داستان يک بار ديگر از ۱۳ را از مجله شعر لينک داد متشکرم .
بازتاب ۳ :
از همه دوستانی که در قسمت کامنتها با خبر توقيف کتاب همراهی و همدلی کردهاند سپاسگزارم .
پيام هاي ديگران () PermaLink پنجشنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٤ - مظاهر شهامتداستان مصاحبه با سايت شبستان
ديروز سايت شبستان مصاحبهای به مدت نيم ساعت با من درباره جايگاه شعر و داستان و ترانه در دين ، به صورت تلفنی انجام داد. امروز وقتی به آن سايت مراجعه کردم متوجه شدم تنها چند جمله از کل صحبت را گزينش کردهاند . در اين گزينش علاوه بر اينکه حرفهايی مهمتری را تيتر نکردهاند ، در عين حال جملهايی را آوردهاند که در آن کلمه فحشا ذکر شده است . چنانچه محتوی جمله نشان میدهد اين کلمه از طرف من قابل ذکر نبوده است و هيچ لزومی آن را تاييد نمیکند .
فکر میکنم مصاحبهکننده در اين مورد اشتباه بزرگی را مرتکب شده و بايد دقت بيشتری میکرد .
خلاصه مصاحبه را در اينجا بخوانيد...
ازسايت کيش و مات متعلق به شاعر بکتاش آبتين ديدن کنيد
پيام هاي ديگران () PermaLink دوشنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٤ - مظاهر شهامت
گزارشی از نمایشگاه بین المللی کتاب 3
روز دوشنبه نوزدهم اردیبهشت ماه قرار شده بود در سالن آمفی تئاتر( جنب سالن مطبوعات ) با پیشنهاد مجله ادبی نافه همایش شاعران شهرستان برگزار شود . پیشنهاد تشکیل یک مرکز ادبی غیر دولتی با شرکت تولید کنندگان ادبی شهرستان و شعرخوانی حاضران ، برنامه همایش بود .
برای این منظور صحبت کرده بودیم یکی از شاعران حاضر از هر شهرستان ، به عنوان نماینده آن شهرستان ، موقعیت و وضعیت شعر و شاعران منطقه خود را به حاضران گزارش کند . نمایندگان شهرهای بندرعباس ، آبادان ، اهواز ، ماهشهر ، آستارا ، همدان و چند شهر دیگر حضور داشتند . برای استان اردبیل هم مرا پیشنهاد کرده بودند .
از نظر من سازماندهی یک تشکیلات غیر دولتی با شرکت شهرهای مختلف کشور ، چنانکه در صحبت های خود در همایش هم اشاره کردم ، اهمیت به سزایی دارد . تولید کنندگان شهرستانی با وجود فشار عمومی حاکمیت بر فعالان ادبی و فشار توام محافل پایتخت ، قادر به اشاعه جایگاه خود و تولیدات شان نیستند . آنها نمی توانند با وجود موانع موجود با مخاطبان خود ارتباط شایسته ای برقرار کنند . این در حالی است که آنها در چند سال اخیر توانسته اند به موقعیت های خاصی در کادر خود برسند که نه کمتربلکه گاه به شکل اعجاب آوری از همگنان مرکزنشین بالاتر می نماید . در این میان کانون نویسندگان ایران هم نشان داده است قادر به دفاع از موقعیت نویسندگان و شاعران نبوده و با در آماج قرار گرفتن از سوی حاکمیت با بهانه های سیاسی ، عملا غیر فعال است .
بنابر این وجود یک تشکیلات غیر دولتی با همیاری وسیع اعضای شهرستانی خود ، در احقاق حقوق صنفی و تسهیل ارتباط با مخاطبان از طریق نشر و توزیع آثار ، موثر خواهد بود .
همایش راس ساعت 5/5 عصر در مکان موعود تشکیل شد . قرار بود اجرای برنامه توسط خانمی انجام شود که در آخرین لحظات به دلیل گویا حسن وجاهت از سوی نماینده وزارت ارشاد ، از حضور ایشان در نقش مجری جلوگیری شد.
برنامه با سخنرانی ناهید توسلی مدیر مسئول نافه شروع شد . او به مشکلات نشر نافه در شرایط فعلی اشاره کرد و سپس با امیدواری به امکان تشکیل یک مرکز ادبی فراگیر در کشور سخنانی ایراد کرده و تاکید کرد به اینکه نافه برای این منظور آماده هر کمکی است .
ناهید توسلی در ادامه اقرار کرد که مجبور شده است با در نظر گرفتن شرایط اجتماعی و سیاسی موجود و بسته شدن مجله کارنامه ، اشعاری از شاعران شهرستان را در شماره ویژه شعر شهرستان مجله نافه ، سانسور کند . او از این عمل عذر خواسته ولی در عین حال تاکید کرد که مجبور بوده است .
توضیح اینکه بیشترین حذفیات یا سانسور شامل شعرهای اردبیل شده بود که گویا مضامین سیاسی و اخلاقی غیر منطبق را داشته اند.
پس از توسلی ، علی شاه مولوی دبیر شعر نافه اجرای برنامه را ادامه دادند . او درباره ضرورت تشکیل یک مرکز ادبی برای شهرستان ها را صحبت کرد و اقدامات اجرایی آن را خواستار شد .
مولوی پس از اتمام صحبت خود از نمایندگان شهرستان ها خواست تا با حضور در صحن آمفی تئاتر گزارش های خود را ارائه دهند.
شعر خوانی حاضران آخرین قسمت برنامه بود که در آن شاعران شهرهای مختلف اشعار خود را برای حاضرانی که بیش از صد نفر بودند ، قرائت کردند .
شاعران اردبیلی که شعرهایشان را خواندند عبارت بودند از : آیدین ضیایی ، محمدرضا فریدی ، سعید احمدزاده ، مظاهر شهامت ، علیرضا فریدی ، آیدین مسنن ، وحید ضیایی
حضور شاعرانی چون عمران صلاحی و سید علی صالحی و چند تنی دیگر برجدیت و صمیمیت جلسه افزوده بود.
پس از پایان برنامه در ساعت 5/7 عصر ، بیش از بیست نفر از شاعران شهرهای مختلف در منزل هوشنگ خوش روان شاعر جمع شدیم و چند ساعت بحث و گفت وگو بود و شعر خوانی .
جا دارد همین جا به نوبه خود از تلاش های ایشان ، خانم توسلی ، علیشاه مولوی ( مخصوصا ) تشکر خود را اعلام کنم .
گزارشی از نمایشگاه بین المللی کتاب 2
عصر روز یکشنبه با تماسی که با مدیا کاشیگر داشتم ، او گفت آلن لانس و رضاسیدحسینی در منزل ایشان هستند و از من خواستند به آنجا بروم . اما من به خاطر هماهنگی قبلی با دیگر دوستان نتوانستم بروم و در نتیجه یک گفت و گوی خوب احتمالی را از دست دادم .
از نمایشگاه در ساعت 5/8 شب به اتفاق علی شاه مولوی ( شاعر) ، فرامرز سه دهی (شاعر) ، بکتاش آبتین (شاعر) ، سیدعلی صالحی (شاعر) ، داریوش معمار ( شاعر و منتقد ) ، صیامی ( منتقد ساکن آلمان و همکار مجله سنجش درباره ادبیات داستانی ) ، هوشنگ خوش روان (شاعر) و تنی چند دیگر، به طرف منزل مولوی به راه افتادیم .
در منزل مولوی صحبت از اعتراض سیدعلی صالحی به کارناوال شعر ایران و فرانسه شد و ایشان گفتند ترکیب شاعران انتخابی به عنوان شاعران نماینده شعر ایران درست نبوده و کما اینکه آلن لانس و همراهانش نیز شاعران مطرحی از فرانسه نیستند .
صالحی با ابراز نفرت از فرانسه به خاطر سیاست های حمایتی از ناشایست از حکومت ایران ، همکاران ایرانی کارناوال را کیف کش آلن لانس قلمداد کرده و شدیدا به محمدعلی سپانلو اعتراض داشتند .
اظهارات ایشان داریوش معمار و بعضی همراهان را به این ادعای عجیب کشاند که شاعران حتی درجه سه ایران خیلی بالاتر از شاعران مطرح فرانسه هستند . بنابراین ادعای لانس به وجود حسادت در میان شاعران ایران ، توهین بزرگ او به جامعه شعری ایران است .
دخالت کمی شدید الحن من به موضوع صحبت که محافل دیگر و اقدامات دیگر را هم از جمله مراکز و محافل اهداء جوایز ادبی را هم دربرگرفت ، نه برای تایید کارناوال که حول اخلاق برخورد شاعران و نویسندگان نسبت به چنین اتفاقاتی بود .
تاکید داشتم به این موضع که دوستان ما وقتی خود جزو بازی هستند حرف های دیگری می زنند . و وقتی نیستند حاضر هستند کل مسئله را زیر سئوال ببرند . مثلا اگر سیدعلی صالحی جزو منتخبین کارناوال بود آن حرف ها را نمی زد . بلکه افراد این و آن سو را بهترین قلمداد می کرد . البته صحبت من به معنی تاييد چنين سياستگذاریها از هر نوعی که بودهاند ، نبود .
ادامه دارد ...
پيام هاي ديگران () PermaLink شنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٤ - مظاهر شهامت
گزارشی از نمایشگاه بین المللی کتاب
صبح روز یکشنبه ، یعنی چهار روز پیش ، به نمایشگاه رسیدم . به غرفه های مختلف سر زدم ، غرفه های ناشران عمومی و مطبوعات . نسبت به سال های گذشته خلوت تر بود و باز هم طبق معمول با خریداران اندک . از یک چیز خوشحال بودم و آن اینکه بعضی ناشران که با کلاهبرداری از صداقت و جیب مولفان جوان ، با تبلیغات آن چنانی ، در سال های گذشته به نان و نوا و شهرت رسیده بودند ، امسال در کسادی چندش آوری گرفتار بودند . اگر چه آبروداری اهالی ادبیات ، گندکاری آنها را فاش نکرده است ، اما با این وجود موضعگیری های پنهانی شان تاثیر کاری خود را نشان داده است .
ملاقات های خوب و موثری داشتم با مسئولان و کارکنان مجلات ادبی مانند نافه ، کلک ، گوهران ، کارنامه و شوکران . در این میان برخوردهای محبت آمیز علیشاه مولوی ، ناهید توسلی ، خانم آقازاده ، سعیده آبشناسان ، حافظ موسوی ، و ... بیشتر ستودنی بود .
ملاقات شاعرانی چون حافظ موسوی ، سید علی صالحی ، عمران صلاحی ، رضا چایچی ، احسان هاشمی ، داود حضرتی ، پویاعزیزی ، حامدشکوری ، داریوش معمار ، هوشنگ خوش روان ، فرامرز سه دهی ، بکتاش آبتین و چند نفر دیگر در روز اول برایم بسیار خوشحال کننده بود ..
ادامه دارد ...
پيام هاي ديگران () PermaLink پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٤ - مظاهر شهامت
کسانی که مايل هستند کتاب مجموعه داستان مرا با نام از مه و ماهستان فقط خوابهای من ، تهيه کنند ، میتوانند آن را از غرفه انتشارات پاندا يا اقليدس ، در نمايشگاه بينالمللی کتاب ، بگيرند .
اما اينکه چرا نمیگويم از غرفه انتشارات داستانسرا ( که خود آن منتشر کردهاست ) داستانی است که بايد بعدها بيشتر دربارهاش بگويم . همين قدر بدانيد که اکنون کلاهبرداری ، صورتهای معنوی پيدا کرده و کسوت ادبيات را هم مصادره به نفع نموده است.

دوست عزيزم پويا عزيزی خبر دادند توانستهاند بالاخره کتاب خود را به نمايشگاه کتاب برسانند .
دو کتاب منتشر شده داريوش معمار را هم در غرفه اقليدس يا پاندا پيدا میکنيد.
اميدوارم بتوانم روز يکشنبه هيجدهم ارديبهشت در نمايشگاه کتاب بوده و به ديدار چيزها و کسان خوب نايل شوم . علیالحساب میتوانيد از شماره تلفن ۰۹۱۴۴۵۱۳۴۴۰
متعلق به آيدين ضيايی سراغ مرا بگيريد.
پيام هاي ديگران () PermaLink پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤ - مظاهر شهامت
1- دوست شاعرم علیشاه مولوی تلفنی خبر داد مجله نافه سعی می کند در موسم نمایشگاه کتاب شب شعری با عنوان شعر شهرستان ترتیب دهد . شرح کامل آن را به زودی به من خواهد گفت . خوشحال خواهم شد که در چنین شبی اشعار دوستان زیادی را بشنوم .
2- رباب محب با خبرم کرد که دفتری شعری از شعرهایش که مدت هاست از سد مجوزی نمی گذشت به وسیله انتشارات لاجورد منتشر شده است .
3- پویا عزیزی خبر داد کتابش که مجوز هم گرفته و قرار بود نشر آرویج آن را منتشر کند به دلیل بدقولی دوستی شاعر، در آخرین لحظه ، از انتشار باز ماند.
4- سايت http://www.mshahamat.de/اگر طراح آن کمی تندتر بجنبد به زودی به یک مجله اینترنتی تبدیل خواهد شد. این مجله با همکاری دوستانی با من ، که بعدا اسامی آنها اعلام خواهد شد ، به کار خود شروع کرده و در زمینه صرفا ادبی فعالیت خواهد کرد .
5- کتاب هرگز ، حاوی شعرهایی از دوست شاعرم شهروز رشید به وسیله انتشارات دات منتشر شده است . برای آشنایی بیشتر با این شاعرمی توانید روی سایت شخصی ایشان با آدرس http://www.shahrouzrashid.de/ کليک کنید.
6- کتاب دوست نويسندهام محمد رمضانی از تبريز - انتشارات پيدايش :
ماجراهايی شيرين از زندگی شيرين يک

